به وقت غروب فخر الملوک زن ابراهیم خان تکیه زد به چارچوب اصطبل. از شیههی اسبها، چشمهاش جوشید و گریست. بیوقفه گریست. اشکهاش گویی آینهی غروب شدند و دانههای غروب از چشمهای فخر الملوک بر کاهدان دستش ریخت، گویی خون میگرید. به آسمان خیره شد و با خود گفت : "چهل روز شد". مردم گفتند: خدا بزرگ است. بر میگردد. فخر الملوک گفت: - از غم خویش می گریم. نه از فراق ابراهیم. هرم نفس اسبها و عرق بر ماهیچههای بیتابشان راه بر گلو بسته بود و یالهاشان در تابش سرخ خورشید تو گویی آتش میگرفت. مردم گفتند : غمات جز فراق ابراهیم نیست. اگر هست بگو از چیست؟ . فخرالملوک گفت: اسبها به وقت غروب شیهه میکشند از آن جا که پدرانشان در سالیان دور در هنگامه غروب در معرکه و نزاع یا به دست حیوانات دیگر کشته میشدهاند... این ترس با اسبها ماند که از اضطراب و تشویشی که غروب هنگام به جانشان جاری میشود ، شیهه میکشند. پرسیدند: اما تو چرا گریستی؟ شیههی اسبها به تو چه ارتباطی دارد؟ گفت: آدمی نیز در سالیان بسیار دانسته است آنکس که تا غروب بازنگرددهرگزبازنخواهدگشت. اسبها آموختند شیهه بکشند و آدم دلتنگی را آموخت. از فراق ابراهیم نیست که میگریم. گریستم از آنجا که آدمم و چارهای بر آن نیست. به جای خالی اسب ابراهیم خان خیره شد. و چراغ افروخت. هر چراغ که بر میافروزیم جای خالی بازنیامده ایست.