خرید بک لینک
"همانا ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم" هزار هزار جادهی ناتمام مانده و یک تن مشتاق دلم میخواهد دراز به دراز٬ روی زمین٬ رو به آسمان بخوابم و فقط باران ببارد بیخیال تمام روزهایی که رفت٬ به باد؛ به دود٬ به هیچ٬ به سیاهی کهکشانهای بیانتها بیخیال دلها٬ آرزو ها٬ خوابها دلم میخواهد٬ باران همین بهار٬ نوترین جامهی هستی را٬ به تن روزهایم کند انگار که یک تک درخت٬ تنهای تنها٬ با صلابت٬ در دورترین نقطهی جهان.

ایستاده بر بالای تپهایی٬ رشد میکند٬ برگ میدهد٬ جان میکشد٬ تمام جهان را زیبا میکند وقتی که باران ببارد دیگر نه خورشیدی برای غر زدن باقی میماند٬ نه ماهی برای بغضهای پنهان. فقط ابرهای شادمانند و قطرههای امید؛ ببارد. همین؛ فقط ببارد اشتیاق در من ست و کهولت سالهای زندگی نکرده در تو دلم میخواست ماهی شوم. مکث کنم. سال نوی تو باشم. که همان سال شد٬ یک روز. و این روزها شد٬ قرنها.

در این قرنها٬ دلم میخواهد ساعت باشم؛ زمان باشم؛ بدوم در دستت؛ بمانم در ذهنت بپاخیزی٬ راه بروی٬ بخوانی٬ بدانی٬ بمانی. دلم میخواهد آینه ت باشم. ببینی. من را ببینی؛ خوب ببینی؛ میخواهم بشوم رسم زیبای نو شدن؛ در هر آن؛ نو شوم؛ تو شوم بال در بیاورم٬ پرواز کنم. ساز در بیاورم٬ رقصانت کنم. شوق مانده در دستهایت را روی پاهایت بریزم. تا بالای کوههای بلند٬ بدویم امید که بارانی میبارد٬ میخواهم تاک شوم. مست شوم. داد شوم. تمام ت را در گوش دانه دانههای جهان زمزمه کنم.

شمع بچینم٬ کنار تمام راهها. بال بکشم تا تو دلم میخواهد دستت را بکشم٬ بلندت کنم. و بگویم با من بیا. تا باغ سیب ها٬ کندوی زنبور ها٬ خانهی کبوترها بیا٬ و به سرزمین رویاهای من قدم بگذار بیشتر از تمام دنیا رنگ برای شاعری هست شاعرم باش. يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ.

برچسب: نویسنده: میلاد شریفی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:39

صفحه بندی