در کابل هستم دارم به این فکر میکنم که اشرف مخلوقات بودن ابنا بشر به خاطر اینه هیچ کس جز خود خدا نمی تونه بفهمه چی خلق کرده. تفاوت ماها با حیوونا فقط حرف زدن و خندیدنمون و این جور چیزا نباید باشه. ماها موجوداتی هستیم که نمی شه شناختمون. حتی فرشته ها هم وقتی خدا ما رو خلق کرد، نشناختنمون. به خدا عرض کردن یه جماعتی رو خلق می کنین که بزنه و بکشه و ظلم کنه و هزار هزار کار دیگه؟ خدا هم فرمود من خودم چیزایی می دونم که شماها نمی دونین. اینجوریا بود که ماها خلق شدیم و این موجود ناشناخته شد اشرف مخلوقات.
اصلن شایدم قاعده خلقت همینه. هرچی ناشناخته تر باشی جایگاه بهتری داری. از وجود مقدس مقربین درگاه الهی گرفته، همینطوره تا اون جایی که خود حضرتش می گه: احبائی تحت قبائی، لایعرفهم غیری. یعنی رفیقام رو خودم زیر بال و پرم گرفتم و هیچ کسی هم جز خودم نمی فهمه اینا کین... یعنی رفیق فابریکای خدا رو نمی شه شناخت. می بینیشونا! باهاشون حرف می زنی! حتی فکر می کنی داری باهاشون رفاقتم می کنی، اما نمی شناسیشون. نمی فهمیشون. نمی تونی بفهمی اینا کی هستن و کجان. اوضاعیه خلاصه.
من و تو هم لابد از همین قاعده مستثنا نیستیم دیگه. لابد یه جورایی برای بقیه عجیبیم. شاید حتی برای خودمونم عجیب باشیم. بعیدم نیست. هرچند به نظرم ناشناخته بودن با این که آدما خوششون میاد پیچیده باشن هم فرق می کنه. البته توی این خوش اومدنه من و تو هم، باز مستثنا نیستیم که هیچ، خیلی هم خوشمون میاد. خوشمون میاد خودمونو اسرارآمیز نشون بدیم. یه وقتایی یه سریامون دیگه کارو انقدر جدی می گیریم که فکر می کنیم قلعه وجودمون رو دالونای پیچ در پیچ در بر گرفته و بنی بشری نمی تونه سر ازشون دربیاره. آخ آخ! امان از اون زمانی که خودمون دست یکیو می گیریم و از این دالونا ردش می کنیم و میاریمش توی قلعه. اونجاست که اگه اون رفیقمونم بهمون نگه، خودمون که می دونیم ماجرا اینجوریا که فکر می کردیم و پزشو می دادیم نبوده و اتفاقا اتاق شخصیمون توی قلعه همون اولین اتاق بوده که پنجرش رو به خیابون و بیابون بوده...
داشتم می گفتم. اسرارآمیز بودن با پیچیده بودن فرق داره. یه سریا هستن انقدر زلال و شفافن که انگار می شه اونورشون رو دید و اتفاقا همین شفافیت اسرارآمیزترشون می کنه. مگه می شه آدم انقدر صاف و ساده و صادق باشه؟ یه سریا انقدر زلالن که بدون این که بفهمی وقتی باهاشون داری حرف می زنی و رفاقت می کنی و کار می کنی و می بینیشون و هرچیه دیگه؛ انگار داری خودتم تمیز می شی. عین رودخونه تمیز و شفافی می مونن که به هردلیلی وقتی از وسطش رد می شی تمیزت می کنه. خوب می شی. دوست داشتنی می شی. از خودت خوشت میاد. بعد نگاه می کنی می بینی که دلیل این خوش اومدنت خودت نیستی، یکی دیگس. ترسناک نیست؟ من که می گم هست.
فکرشو بکن. با یکی حرف زدی بعدش می بینی که یهو از وسط حرفاش سر از آبشار قهوه ای زلف یار قدیم و جدیدت سر درآوردی و داری توی باغ سبز خاطرات و اطرافت می چرخی و از عالم و آدم فارغی. یا می بینی افتادی وسط برنامه های آیندت و فکرای بلند فرداهات و توی ابرای خوشگل طرح و نقشه ها و امید و آرزوهات غوطه وری. بعد یهو به خودت میای که من اینجا چیکار می کنم؟ داشتم با یکی حرف می زدم. نکنه اونم با من اومده باشه؟ نکنه اونم هرچیزی که من داشتم می دیدم رو دیده؟ نکنه اونم خوش خیالیا و ترسا و خوش اومدنا و خلاصه حال احوال منو فهمیده؟ ترس نداره؟ داره عزیز من... داره.
حالا البته موضوع حرفم این چیزا هم نیست. اصل حرفم اینه که نمی شه آدما رو شناخت. حتی همون شفافا و زلالا رو هم نمی شه شناخت. اتفاقا اگه درست نگاه کنی، راز و رمز اونا بیشترم هست. بگذریم. خلاصه این که این بنی بشر ناشناخته یعنی من و تو و بقیه، یعنی همه، یعنی اونی که دوستش داری، اونی که دوستش نداری، اونی که فدات می شه و اونی که می خواد سر به تنت نباشه، اونی که پا به پات میاد و اونی که زیرپاتو می کشه؛ یعنی موجودی به نام آدم رو نمی شه شناخت. من که لااقل اینجوری شدم. نمی شناسمتون. نمی فهمم چرا داری تو صورتم می خندی درحالی که همون موقع از جای پنجه ای که به صورتم کشیدی داره خون بیرون می زنه؟ نمی فهمم چرا داری زندگیتو به پام می ریزی اما از این که کمکم کنی خودداری می کنی؟ واقعا سر در نمیارم چطور ممکنه توی اتوبانی دارم تخته گاز می رم که تویی ساختیش که توی زندگیم نیستی؟
برای تو عجیب نیست که مفهوم آدما رو نفهمی؟ دوست داشتنا، عشقا، همکاریا، تفریحا، گذشته های دور و نزدیک، برنامه های آینده، حتی هوسا، بدیا، بد کردنا و بد خواستنا و حتی بود و نبود آدما، یا هرچیز دیگه ای که می شه توی عوالم زندگی بهش فکر کرد رو ببینی، اما نتونی بفهمی این همونه که داری می بینی یا نه؟ سخته دیگه خب. کاش می شد آدما رو فهمید. کاش می شد آدما رو شناخت. کاش آدما خودشون رو معرفی می کردن.
من مهربونم، سادم، زود باورم، راحت می شه کلاه سرم گذاشت، می شه اغفالم کرد، سخت پسندم، زودجوشم، زود اعتماد می کنم و زودتر اعتمادمو از دست می دم، آدما رو دوست دارم، خونسردم، یه وقتایی تنبلم، یه وقتایی زود می خوام به ته خط برسم و... این منم. حتما تو چیزای دیگه ای هم ازم می دونی و داری که به جای این سه نقطه اضافه کنی. باشه. اضافه کن. اما اینو بدون هزار تا صفت و شرح حال و احوال دیگه هم اضافه کنی، من همینم. من یه آدمم. درست مثل تو. به همون عجیبی. بذار این دم آخریه یه چیزی در گوشت بگم. من بیشتر از این که از تو بترسم، از خودم می ترسم. از همین کسی که الان دارم بهش می گم من.
یه چیزایی هست تو زندگی ما بنی بشر که برای خودش ابهتی داره. این ابهت ممکنه ربطی به بزرگی مقام و شان و جایگاه و غیره و ذالک نداشته باشه. ممکنه کاملن خودساخته باشه. به هر حال یه چیزی به حساب میان تو زندگی آدم. الان که دارم این خزعبلات فکری و ذهنیمو می ریزم روی این کیبورد، یکی از همین چیزای مهیب تو زندگیم شکست.
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم! با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت!
کلیم کاشانی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی