در کارهای رضا عطاران توالت نقش مهمی دارد؛ همیشه مهمترین دیالوگها در پشت در آن رد و بدل میشود؛ شخصیتهای اصلی داستان همیشه پشت در خلا منتظر هستند. در انتظار گودو؟

(محسن: سرکوب بشی، هر کی یه راه و طرفی برای خودش باز میکنه اونوقت میفتی تو خلاء
حد میثاق: خلا!)
داستان یک خون آشام در آشفته بازار مصرف مواد مخدر در اجتماع افیونی ایران سوژه جذابی است اما عطاران به رسم سالهای گذشته، کلیدیترین بخش فیلمنامه را سکانسهای دستشویی معرفی کرده و بیشترین تمرکز را هم براساس این شوخیها بنا نموده است.
(رضا معروفی: رضا: خیلیا گل تو خلاشون سبز میشه ولی من اون گل بو نمیکنم.)
در موقعیتهای بعدی، ما با اشارات جنسی متعدد و تکه کلامهای فضای مجازی روبرو هستیم که نه می خنداند و نه در جای درستی استفاده می شود تا کارایی جزئیاش برای نشاندن لبخند بر لبان مخاطب کم انتظار سینما را نیز از دست بدهد چون دراکولا فیلمی کمدی نیست بلکه فیلم طاعونی است.
(فروزنده: با دست خودت مثل یه تیکه گوشت، جیگر سیخ نشده، وزنش کردی، تو دستت تابش دادی، الکی بغض کردی، انداختیش تو مستراح، سیفونو کشیدی آبو بستی روش. پایین نمیرفت، بچهمون تو گلوی خلا فرنگی گیر کرده بود. یادته؟ بارون میومد. با سیخ ته چترت هی زدی، زدی، زدی، زدی. تا رفت پایین. به تن و قلب راه نیفتادهش زدی.)
دراکولا جامعه افیون زده امروز ایران را در یک پرتره انتقادی و با شکل و شمایلی کاریکاتوروار به تصویر میکشد. سکانس موسیقی سنتی و حل کردن تریاک در چایی چقدر یادآور آن شاه دیالوگ علی حاتمی در هزاردستان است؛ میرزا باقر: جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه چرتی، فرق میان قاتل و شاهد این است که قاتل شاهد جنایت هم هست، اما شاهد قاتل نیست.
دراکولا عطاران برای من یک کمدی صرف نیست یک فیلم اجتماعی است؛ شخصیت منزوی فیلم پرویز (لوون هفتوان) که اون شهرک آرام بهم ریخت حالا برای خودش دراکولایی شده؛ دراکولایی هم باشی اینجا در امّ القرای غربتی و دیزی عملی میشی.
سعدی میخوانند ولی ساسی مانکن گوش میکنند. چه مصیبتی، رنج داستایفسکی را کشیدن بیآنکه سطری جنایت و مکافات خوانده باشند، و ابلهانه با معظلات پیچیدهی افلاطونی دنبال تور کردن مردهای زندار و زنان شوهردار هستند. ما آنقدر خفن هستیم که بزرگترین نویسنده تاریخمان به جای اینکه توی تهران خودکشی کند پا شد رفت توی مخ پاریس روی زمین دراز کشید و مرد.
چله داغ مرداد هنوز از راه نرسیده، خورشید روزی بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد. عشق سیبی بود که چیدیم تا بهشتمان سکوت ما شود. چه نشیب دهشتناکی در انتهای تاریکی. خاطرهی محو ناشدنی انتقامهای نگرفته و خوردن بستنی اسپیرال دایتی به یاد همه عشقهای از دست رفته.
(رضا معروفی: با سر افتادیم توی چاهک مستراب.)
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی